سفرنامه نوروزی مارکوپولو
سلام مارکوپولو...(بابایی در طول مسافرت مارکوپولو صدات میزد)
ما روز سوم عید بعد از صرف ناهار در خونه ی باباجون حرکت کردیم به سمت مشهد.
توی ماشین عقب رو آماده کرده بودیم برای شما گلم. و یا بغلم می می میخوردی و یا عقب لالا بودی و اگر هم بیدار میشدی خودت می نشستی و با اسباب بازی هات بازی میکردی.
شب رسیدیم خونه عزیز جون خاله آتنا هم اونجا بود و با دیدن تو طبق معمول دعوا سر اینکه کی بگیرت شروع شد و شما هم غزیبی میکردی و نمیرفتی بغلشون و بغض میکردی و گریه هات شروع میشد.جالب بود از بغل من خم میشدی به طرف صورت عزیز جون و کلی بوسش میکردی!!
فردا یعنی چهارم عید بعد از صرف ناهار ساعت 3حرکت کردیم و سفر ما به همراه عزیز جونینا شروع شد.
فقط بغل خودم بودی البته دایی و عزیز جون رو خیلی دوس داشتی ولی از تو بغل من باهاشون بازی میکردی .به همین دلیل من خیلی خسته شدم آخه دستام دیگه بی حس شده بود.
تو جاده به طبس یزد تقریبا دو ساعت تموم گریه میکردی در حدی که منم دیگه با تو گریه میکردم و بابایی یه جا پارک کرد و تو رو تو پتو پیچید و برد بیرون منم همراه بابا از ماشین پیاده شدم و در اون تاریکی یه پراید نگه داشت و یه آقایی پیاده شد ومن که داشتم سکته میکردم...و سریع نشستیم تو ماشین و کمی جلو تر اورژانس جاده ای بود و ما تو رو بردیم اونجا....فقط اسمشون اورژانسه ....
اینم کویر نمک و نمک دونِ من:




خهلاصه اون شب گذشت با تموم بدی هاش و خدا رو شکر دیگه تا آخر سفر خوب بودی. و یزد دو روز موندیم و جاهای دیدنی شو دیدیم.من مجردیم با خانواده اومده بودم یزد ولی بابایی اولین بار بود که اومده بود یزد...به نظر من یزد بهترین مردم رو داره...فوق العاده مهمون نواز و دوس داشتنی.
کلی جای دیدنی رفتیم که بعضی عکساشو نمیشه بذارم و بعضی جاها هم عکسی نداریم.
اینجا موزه ی آبِ:





رفتیم آتشکده زرتشتیان و اونجا با دو تاا پسر دوس شدی اگه اشتباه نکنم اسماشون پارسا و پرهام بود...باهاشون بازی میکردی و میخواستی موهاشونو بکشی و یا میخواستی بری بغلشون:


وحرکت کردیم به سمت بندر عباس .
جالب بود یه جا تقریبا نزدیکیای بندر عباس یه جا نگه داشتیم تا استراحت بکنیم...اینقد هواش سرد بود و کلی لباس تنت کردم و تو پتو پیچوندمت و شما هم لالا کردی

11 شب هم بندر عباس بودیم.و توی جاده کلی بهمون خوش گذشت.شب رو بندر موندیم و صبح حرکت کردیم به سمت بندر پل.و با ماشین سوار لنج شدیم و رفتیم به سمت قشم.

قشم خیلی گرم و شلوغ بود ولی واقعا عالی بود. در طول سفر اینقد تو بغل بودی که تا قشم خونه گرفتیم و من گذاشتمت زمین سریع شروع کردی به چهار دست و پا رفتن و دیگه از سینه خیز رفتن خبری نبود.
متاسفانه من فراموش کرده بودم که کالسکه شما رو بیارم و خیلی غصه خوردم چون واقعا لازم بود.
بیشتر بابایی و دایی جون شما رو نگه میداشتن و ما میرفتیم بازار
خانوم ها هم که عشق خرید ....کلی خرید کردیم.و جاهای دیدنی شو هم دیدیم.
جزیره دلفینها توی قایق احساس کردم شما کمی ترسیده بودی آخه منو سفت چسبیده بودی البته برگشتنا از جزیره فقط و فقط آواز میخوندی ...راستی گفتم آواز میدونی در طول سفر هر بار بابایی شروع کرد به آواز خوندن شما هم 4یا 5 ثانیه بعدش شروع کردی به خوندن :آآآآآآآآدَدَآآآآآآآآآآآآآآآآآ
داشتم میگفتم تو قایق هم فقط آواز خوندی.به غیر از ما یه خانواده دیگه هم بودن و خیلی از تو خوششون اومده بود.دختر اون خانواده که به نظرم از من بزرگ تر بود فک کرده بود تو دختری!!!!
اینجا جزیره نازِ




یه روز هم رفتیم جنگل حرا و اونجا بدجور آفتاب بود و تو هم اصلا نمیذاشتی کلاه بذاریم سرت و می می هم میخواستی ...جای واقعا جالبی بود.
فک کنم پارک تمساح ها بود:خیلی از سرسره خوشت اومده بود و میخواستی من نگیرمت!!!


تو سیتی سنتر قشم کلی بهت خوش گذشت اونجا برات ماشین کرایه کردیم و کلی حال کردی و مثه بابایی فرمون رو به چپ و راست میچرخوندی و همه متعجب بودن.آخه چند نفری از بابایی پرسیده بودن پسرتون چند وقتشه ؟و وقتی بابا محمود گفته 8ماه تعجب کردن...آخه یکی از خانوما پسرش 1سالش بود اصلا سوار ماشین نمیشد.


و بعد تو ماشین لالا:

تو مسافرت بیشتر برات غذا میپختم غذا های راحت مثل پوره هویچ گه گداری هم سرلاک.البته بگم که از غذای خودم هم بهت میدادم.
هر کی میدیدت عاشقت میشد بس که دلبری میکردی نفسم.
لب دریا دمپایی های نو پات کردم و کلی با دمپایی ها صفا کردی


ماسه ها رو بر میداشتی و پرت میکردی ولی آخر کار دیدم بلا شدی و میخوای بکنی تو دهنت!!و این بود ک سریع شستمت و آوردمت جای چادر.



اونجا هم بابایی این کارو کرد!!!
جالب بود پاتو میدیدی و با تعجب بهش نگا میکردی و بعد پاتو گرفتی

قشم خیلی گرم بود.پوستت بد جور سوخت ولی خدا رو شکر برگشت و دوباره سفید شدی عسلم
تو جاده من و بابایی و شما به سمت گنبد:

مسافرت خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت.تو ماشین تا بابایی آواز میخوند شما هم شروع میکردی به خوندن.آآآآآآآآآآآآآآآآآآ
و این بود اولین سفر شما در نوروز 93
..
خوب حالا بگم که شما دیروز نهمین ماهگردت بود ولی بس که بلا شدی تا منو روی صندلیه کامپیوتر میبینی میدویی سمتم و نمیذاری کارمو انجام بدم.
ایستاده میذاریمت و برای لحظه ای می ایستی...و بعد میوفتی.از در و دیوار و ...میگیری و راه میری.عشق جاروبرقی و لوازم برقی داری و ساعتها باهاش سرگرم میشی.هزار ماشالله زورت هم زیاده جاروبرقی رو چپه میکنی و لوله خرطومی رو برمیداری.
از مبل میری بالا.
بابایی کادوی روز زن منو شرمنده کرد و کادومو زودتر خرید...گوشی موبایل سامسونگ s4
حالا دیگه همش تو اینترنتم.



سفرنامه نوروزی مارکوپولو 
